پـParinazـروازپـParinazـرواز، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
Our MemoriesOur Memories، تا این لحظه: 8 سال و 17 روز سن داره
Playing ViolinPlaying Violin، تا این لحظه: 3 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
آشنایی من با موسیقیآشنایی من با موسیقی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
وبلاگ پرواز نواوبلاگ پرواز نوا، تا این لحظه: 3 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

♬ پَـــ🪽ــــروازِ نَـــ🎶ـــوا ♬

„Die Welt jenseits von Bezeichnungen erkunden“

درگذر مرداد 1401

1401/5/29 15:22
نویسنده : پرواز نوا
246 بازدید
اشتراک گذاری

​​​​​دوباره اومدیم با مهمونای ویژه!

این سری پسردایی هام دنیل و مایکل همراه زندایی اومدن ایران بعد 4 سال. اونا هم انگلستان هستن. امسال کلّا دیداری دوباره بود بعد چند سال. 9 مرداد به ایران اومدن البته خانواده خودشون تو تهران و شمال هست اوّل رفتن اونجا 18 مرداد هم اومدن تبریز چند روز پیش ما بود.

19 مرداد چهارشنبه به زور دنیل مایکل رو کشو ندیم با خودمون بیرون که دست از گوشی و تبلت بردارن و بریم یه جایی. ما چون حوصله مون سر میرفت و از طرفی اونا هم دوست نداشتن برن بیرون خلاصه رفتیم لاله پارک البته باز بین علما اختلاف افتاد من میگفتم بریم لاله پارک بقیه میگفتن اطلس آخرسر من پیروز شدن بماند که دنیل اینا تو ماشین ما بودن و منم تو ماشین باران اینا و ما اوّل رفتیم اطلس و بعد دیدیم اونا نمیان زنگیدیم گفتن ما لاله پارکیم بعدش انداختن سر من که اخه چرا و.... گفتم مگه دیگه نگفتین بریم اطلس اونا هم گفتن دیگه تو گفتی لاله پارک خلاصه داستانی بود....

رفتیم شهربازیش و خیلی خوش گذشت....

اینم دنیل و مایکل.

20 مرداد پنجشنبه بود که تصمیم بر این شد که دعوت کنیم همه رو به خونه خودمون چون مهمونامون هر سری که میان خونه مامانجون میمونن. به همین بهانه قرار بر این هم شد که یه تولّد ساده برای من و دنیل بگیریم. چون همسن هستیم و تولدامونم تا حدودی نزدیکه. البته هر سری که اومدن همیشه تولد گرفتیم و خواستیم این رسم امسال هم پابرجا بمونه😁هرچند من برنامه ریزی کرده بودم واسه تولد امسالم ولی نشد. بادکنک ها هم که همش واسه پارسال بود و اون بادکنک Happy birthday هم چندتاش  خراب شدن و انداختیم دور. عکس از اون روز نداریم متاسفانه. البته منظورم عکس تکی. همه شون خانوادگی هستن یا هم فیلمن.

کادوهامون: کادو های من یه هدفون(که البته استفاده نشد بعدا، یکی دیگه که مال مایکل بود و تازه بود رو استفاده کردم چون اونی که کادوم بود زیاد راحت نبود تو گوشم). یه ست لباس و شلوار طرح یونیکورن با چشم بندش. یه تِل با طرح یونیکورن. یه پنکه کوچیک. پول نقد.

کادوی دنیل و مایکل هم یه تفنگ بود. بقیه رو نمیدونم. مال باران هم یه جعبه عروسک سه تایی. یه کیف با طرح یونیکورن. کارت هدیه. بازم بقیه یادم نیست.

البته مهمان ها از انگلیس برای من یه ست لوازم تحریر آورده بودن و واسه من و باران هم یه دست لباس. تشکرات فراوان🙏🏻

اون شب باران خونه ما موند و مهمونا برگشتن خونه مامانجون

از اون روز عکس ندارم و فقط اینارو میتونم بزارم همراه با توضیح:

بدون شرح:

اینجا مثلا با باران بحث مون شده که کی اول برقصه😅😂

و بدون شرح:

گفتم دیگه عکس زیاد نداریم منم یادم رفت خودم بندازم. همینارو گذاشتم که کیفیت چندانی هم ندارن

22 مرداد آخرین روز مهمان ها در تبریز بود پس حداقل استفاده رو کردیم صبحش قرار شد بریم کوه عینالی(عون بن علی) تبریز. البته فقط من و دنیل و باران بودین و مایکل نبود. چون پاش آسیب دیده بود ما هم قرار بود بریم پیاده روی. من و دنیل دوست داشتیم اونجا سوار تله کابین بشیم ولی باران میترسید واسه همون نشدیم. هوا هم آفتابی بود و خیلی اذیت شدیم. همچنین بادی هم بود و شال منو داشت باد میبرد😶😁تو عکسا قشنگ معلومه. بعد از گردش هم رفتیم سوار قایق شدیم و دوری در دریاچه اش زدیم....

توربین های بادی عینالی:

ارتفاعات کوه. اینحا قشنگ معلومه باد داره شالمو میبره

دنیل باران و من

دریاچه زیبای عینالی

بعد از ظهر اون روز یکم خوابیدیم و بعد بیدار شدیم. مهمون داشتیم خونه مامانجون. اومده بودن برای دیدن مهمونای ویژه مون. بعدشم عصر و شب و دیگه نصفه شب پروازشون بود به تهران. رفتیم و تا لحظه آخر بدرقه شون کردیم.... 

∘₊✧──────✧₊∘

امّا هنوز تموم نشده!!!!! ماجراهای ما هنوز سرجاشه. خب بنابه یه سری مسائل راهی تهران شدیم. روز دوشنبه 24 مرداد پروازمون بود شب رسیدیم تهران رفتیم خونه لینداجون (خونه ی خاله ی دنیل و مایکل که خودشونم اونجا میمونن) همگی دور هم بودیم.

فرداش سه شنبه بود 25 مرداد. رفتیم پارک چیتگر. سوار قایق هم شدیم.... این تنها عکسیه که دارم از اون روز

بعد از اونجا رفتیم مهمونی. تا شب اونجا بودیم و بعدش برگشتیم خونه لینداجون. اینم عکسی که تو مهمونی گرفتیم. موقع بازی

چهارشنبه 26 مرداد: خونه بودیم و جایی نرفتیم. چیز خاصی هم نشد.... شب اش هم بزن و بکوب داشتیم😉

پنجشنبه 27 مرداد: دعوت بودیم به توّلد مشترک دنیل و پسرخاله اش کیان. یه تولد بسیار زیبا و پرخاطره که تقریبا همه بودن. البته من آخراش ناراحت بودم چون فرداش قرار بود برگردیم تبریز....

28 مرداد جمعه: تولد رسمی من.... دیگه چون تولد گرفته بودیم نگرفتیم و خب گفتم که اون روز هم برگشتیم تبریز با رسمیت از مهمونا خدافظی کردیم..... منم که با چشم گریون برگشتم... . 

اینم بود از یه بلاگ طولانی مهمان های ویژه مون روزهای طلایی که تکرار نخواهند شد

و البته مرداد رو با یه مهمونی ناهار تموم میکنیم که همسایه ها رو دعوت کردیم و خیلی خوب بود

اینم سفره ناهار

پسندها (3)

نظرات (0)