پـParinazـروازپـParinazـرواز، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
Our MemoriesOur Memories، تا این لحظه: 8 سال و 17 روز سن داره
Playing ViolinPlaying Violin، تا این لحظه: 3 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
آشنایی من با موسیقیآشنایی من با موسیقی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
وبلاگ پرواز نواوبلاگ پرواز نوا، تا این لحظه: 3 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

♬ پَـــ🪽ــــروازِ نَـــ🎶ـــوا ♬

„Die Welt jenseits von Bezeichnungen erkunden“

سفرنامه تهران (1403)🇮🇷✈️

1403.5.24 با هواپیما ساعت 5 و نیم به پرواز در اومدیم از تبریز به مقصدِ پایتخت. چیز خاصی ندارم بنویسم بقیه به شرح تصویر🇮🇷✈️ اینجا تازه هواپیما از زمین پا شده بود....🛫🙂 و اینجا هم کم کم ارتفاع کم میشد به تهران رسیده بودیم....🛬 شکار لحظه ها از هواپیما😅برج میلاد🌅🛩 آلودگی رو فقط🌁😖 این پُست تا دو روز آپدیت خواهد شد 1403.5.25 امروز صبح ساعت 10 رفتیم ایران مال و یکم خرید کردیم و تو ایلوژنا عکس هم انداختیم وای که چقدر دلم میخواست اونجا رو یه روز ببینم..... بعضی از عکس های ایلوژنا اتاقِ جاذبه قبل از رفتن به ایلوژنا توی کتابخونه ایران مال این عکس هارو هم گرفتیم ...
24 مرداد 1403

سفرنامه شمال و سرعین و شروع مدارس

29 شهریور به فکرمون زد بریم شمال....فقط خودمون فقط من.... حتی باران هم نیومد...... به من زیاد خوش نگذشت چون تنها بودم و هوای اونجا مناسب ما نبود و 2 3 روز رو بزور سپری کردیم 29 شهریور راهی شدیم. اولش میخواستیم سر عین بریم بعد شمال اما گفتیم اول شمال بعد سرعین و از اونجا تبریز برگردیم.... رفتیم ماسال، گیسوم....گردنه حیران و....بعدش اومدیم سرعین و من اونجا حالم بهتر شد.... چون خنک بود..... من سرعین رو خیلی خیلی خیلی دوست دوست دارم.... این عکس توی بستان آباد هست.... وقتی تازه از تبریز در اومده بودیم و اینجا هم گردنه حیرانه و اینجا هم جنگل گیسوم هست. من تو این روز کلاس زبان داشتم و آنلاین توی ما...
1 مهر 1401

درگذر مرداد 1401

​​​​​دوباره اومدیم با مهمونای ویژه! این سری پسردایی هام دنیل و مایکل همراه زندایی اومدن ایران بعد 4 سال. اونا هم انگلستان هستن. امسال کلّا دیداری دوباره بود بعد چند سال. 9 مرداد به ایران اومدن البته خانواده خودشون تو تهران و شمال هست اوّل رفتن اونجا 18 مرداد هم اومدن تبریز چند روز پیش ما بود. 19 مرداد چهارشنبه به زور دنیل مایکل رو کشو ندیم با خودمون بیرون که دست از گوشی و تبلت بردارن و بریم یه جایی. ما چون حوصله مون سر میرفت و از طرفی اونا هم دوست نداشتن برن بیرون خلاصه رفتیم لاله پارک البته باز بین علما اختلاف افتاد من میگفتم بریم لاله پارک بقیه میگفتن اطلس آخرسر من پیروز شدن بماند که دنیل اینا تو ماشین ما بودن و منم تو ماشین بار...
29 مرداد 1401

شهرستان با دوستان و خانواده1400.4.2

یک روز به یاد ماندنی، کنار دوستان 3 تیر قرار بود بریم با یکی از دوستامون به دِه. منم یه همکلاسی دارم اسمش الینا هست که عمو ام با پدربزرگ دوستم همسایه هست تو هریس. با اونا قرار گذاشته بودیم که همون روز اونجا باشیم. الینا چون بارانو از استوری های من میشناخت بهم چند روز قبلش گفت  باران هم بگو بیاد. منم گفتم مطمعن نیستم باران بیاد ولی خب معجزه شد و باران هم باهامون اومد، البته که اولش میگفت من میترسم نمیام ولی بعد قبول کرد😂خلاصه ظهرش راه افتادیم و عصر رسیدیم هریس و شب کلی با دوستامون خوش گذشت تاب بازی کردیم و شام خوردیم و..... بعدش فرداش ما رفتیم اوچوز داغی آب اوردیم و ظهر که شد دوباره با الینا اینا بازی کردیم خیلی خوش گذشت و ...
5 تير 1400
1