آغاز پاییز با میلاد باران....🍁🍂
1402.7.10 امروز تولد بارانه
امروز تو مدرسه شون جشن تولد گرفته بودن، وقتی من تو مدرسه بودم زنگ زدن که برای باران میخوان تو مدرسه جشن تولد بگیرن تو هم میخوای برت داریم ببریم مدرسه باران ولی من گفتم نمیخوام برم درس و مدرسه تو اولویته😁😁😁
اره من اینجوری به درس و مدرسه اهمیت میدم😁و خب اون زنگ قرار بود ادبیات داته باشیم و از اونجایی که من ادبیات رو دوست دارم کاملا مخالف رفتن به تولد شدم😁
اتفاقا، همون زنگ جشن میلاد پیامبر رو گرفتیم تو مدرسه و خیلی هم خوش گذشت مطمعنا اگه میرفتم تولدش خیلی از لحظات رو از دست میدادم
بعدش قرار شد که شب بیان خونه مون(الان) و تولد بگیریم
و حالا به روایت تصور

باران عاشق بی تی اس و بلک پینک و کره و..... هستش و به قناد محترم گفته بوده که روی کیک BTS بنویسن، این قناد باسواد هم به جای اینکه بی تی اس بنویسه نوشته بود BST😂😂😂😂😂جای اس و تی رو اشتباه نوشته بود😅

حالا فلسفه شمع: امروز که تو مدرسه شون تولد گرفته بودن شمع مونده بوده تو مدرسه بعدش من که ازشون پرسیدم شمع خریدین گفتن جا مونده تو مدرسه منم چون کلکسیون شمع دارم اوردم یه نگاهی به شمع ها انداختم و دیدم عدد 9 یکی دارم اما خیلی فوتش کردیم و دیگه روشن نمیشه(خدا میدونه این شمع مال چندین سال پیشه و چطوری پیدا شده😂) منم ابتکار به خرج دادم و گفتم اون شمع های شیشه ای هستن هاا شیشه اش رو برداریم بزاریم روی این عدد 9 روشن کنیم(یعنی اوج خلاقیت رو ببینید😂)

پاييز ، به خودى خود ، زيباتر از هر بهارى هست ... زيباتر از هر فصلى
زيباتر از هر "زيبا"يى ...
آخه تو دل کدوم يک از عناصر طبيعت ، "مهر" هست که بخواد خواب رقابت با پاييز رو ببينه؟!
کدوم "زيبا"يى ، به سنگ محک پاييز بازم زيباست؟!
پاييز ، يعنى دگرگونى ..... ...
حتى دگرديسى ....
پاييز ، يعنى من ، تو ، او ، ياد ديروز ..... شوق فردا ..... بى بهانه ....
پاييز ، يعنى مى توانى ببخشى ..... مى توانى مرنجى و مرنجانى
مى توانى کينه ها را همچون زرد برگ هاى خشک ، بر زمين بريزى و به صداى خش خش و خرد شدن شان لبخند رضايت بزنى شايد بى جهت مهربان تر و مهربان تر هم بشوى ذهنت را خالى کنى از خط خطى ها و منتظر مهر بمانى....
(برگرفته از اوّلین وبلاگی که توی نی نی وبلاگ پیدا کردم و از طریق اون با نی نی وب آشنا شدم😊هرچند الان دیگه سر نمیزنن ولی اینجا آدرسشو میزارم👈🏻پرنس پیشی، پسر پاییزی🍂 )
✧❁❁❁✧✿✿✿✧❁❁❁✧✧❁❁❁✧✿✿✿✧❁❁❁✧
تصمیم گرفتیم به بهانه ورود باران به دهه جدیدی از زندگی، تولد های پیشین اش رو سال به سال مرور کنیم:
1 سالگی(1394)لباس زرده کنار باران بنده هستم😁

2 سالگی(1395) بازم همراه بنده.... کلا من معرف حضور هستم تو همه عکسها. باران تقریبا عکس تکی نداره تو تولدش😂

3 سالگی(1396) اینجا کیک تولدش عکس خودش بود خوبه باز اینجا تکی عکس داره اونم که نگاه نمیکنه به دوربین🙃

4 سالگی(1397) که اصلاااا همکاری نکرد. این عکس هم زورکی گرفته شده. اون موقع تم تولدش هم کیتی بود. بعد از این تولد تو وبلاگمون ثبت شده. تازه اینجا من مریض هم بودم😅بازم که معرف حضورم....

5 سالگی(1398)رو ظاهرا نگرفتن چون مشهد رفته بودن و وقت نشد تولد بگیریم.
6 سالگی(1399) هم عکس ندارم. حتما میزارم اگه به دستم رسید. البته این تولد چون افتاد به کرونا خیلی دیر گرفتیم و با شب یلدا یکی کردیم. یعنی حدود 3ماه تاخیر.
7 سالگی(1400) دیگه از این به بعدش عکس تکی گرفتیم😂

8 سالگی(1401) که پارسال بود....

اینم تبریک نی نی وبلاگ

و اماااا من اون روز چی کشیدم😤کلاس زبان داشتم، اخر کلاس معلممون به همه گفت شما میتونین برین بعد به من اشاره کرد و گفت تو بمون! البته من فهمیده بودم چرا منو نگه داشته، میخواسته بگه که چرا تکالیف رو نمینویسی و اینجور چیزا..... بهش قول تلاش بیشتر رو دادم و استرس و نگرانی برگشتم....
البته اینم بگم من تو عمرم مخصوصا همین اواخر همچین معلم زبانی ندیده بودم، حلالش نمیکنم😑
و در حاشیه هم بگم سخت درگیر سرماخوردگی پاییزی هستم و اینارو دارم با یه بینی کیپ مینویسم. باااااز شروع شدددد🤧😷😪
خدانگهدار....
*البته اینم بگم این شاید آخرین تولد باران باشه که توی این وبلاگ ثبت میشه و از سال بعد مطالب کامل تولد های باران، توی وبلاگ خودش به آدرس: خاطرات باران🍂 ثبت خواهند شد....







آغاز پاییز با میلاد باران....🍁🍂 



















