پـParinazـروازپـParinazـرواز، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
Our MemoriesOur Memories، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
Playing ViolinPlaying Violin، تا این لحظه: 3 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آشنایی من با موسیقیآشنایی من با موسیقی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
وبلاگ پرواز نواوبلاگ پرواز نوا، تا این لحظه: 3 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

♬ پَـــ🪽ــــروازِ نَـــ🎶ـــوا ♬

„Die Welt jenseits von Bezeichnungen erkunden“

مهر + آبان 1405 - روز های مدرسه

1405/8/8 22:11
نویسنده : پرواز نوا
52 بازدید
اشتراک گذاری

آسمانِ من، 

یقین دارم تو همراهِ تاریخ آمده ای. 

بی گمان میدانی سایهٔ جهانی هستی که در آن صحبتی از خوبی نمیشود. 

آسمانِ من، 

در این شب همه چیزت پنهان شده؛ ستاره ها چنان محوِ تو شده اند که دلم تنگ آن چشمهای ستاره ای شده. من روح زیبایی را در آن ستاره ها میابم. ستاره ها زنده اند، با هر چشمک شان میشود پنداشت که هر کدامشان، داستانی دارند. 

آسمانِ من، 

ماهِ شب تاریکِ من هم همانند ستاره ها، پشتِ ابر ها در حال غیب شدن است. هر لحظه از من دور میشود. آسمانِ نیلگون من، این روزها بیش از همه چیز به شگفتی های تو نیاز دارم. خالی از لطف نیست ماهی را که آرزوهایم را زندگی میکند جایی نبری. 

آسمانِ من، 

از تو فقط یک خواهش دارم، 

جهانی را که سقفش تویی به محکمی هر چه تمامتر نگاه دار. 

با نگاهِ توست که ریشه ی امیدی در این جهان جوانه میزند. 

. 

آسمانِ من - پرواز. 

نوشته شده هفتم آبان ۱۴۰۵ ساعت ۲:۰۰

​​​​​​꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚૮꒰˵•ᵜ•˵꒱ა‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷

درود های فراوان

چند وقتی میشه هیچی ننوشتم پستی نذاشتم. اصلا حوصلم نمیکشه آخرین پستم معرفی آلبوم شهریور 1405 هست. بعد از اونم یه چند رمزدار گذاشتم که بزودی چکنویس خواهند شد. بگذریم. 

نمیدونم از کجا شروع کنم واقعا از کسی که حتی روز تولدشم پست وبلاگشو ناقص گذاشت و فقط در حد یک عکس آپلود کردن چه انتظاری باید داشت.... 

پاییز امسال..... چه عرض کنم.... بنابه دلایلی از همون ساعات اول بسیااار بَد (!) شروع شد. و مساله ای بود که یک هفته معطلمون کرد، البته اگه به لطف یکی دو نفر از بچه های مدرسه نبود شاید تا مدتها درگیر میشدیم! امیدوارم دیگه پیش نیاد. بماند که چی بود چون خودم دوست ندارم در موردش حرف بزنم..... 

خلاصه مدارس شروع شدن و بعد دو سااال کلاس دهم بودن شدیم یازدهم و البته بسیار ناراحت که داریم بزرگ میشویم. (!) بله خب آینده ی نامعلومی پیش روی بنده هست و از بزرگ شدن هراس دارم!!! 

امیدوارم این سال تحصیلی خوب باشه، زیاد تعطیل نشیم، البته من حاضرم حالا چند روز برای آلودگی و این بهانه ها تعطیل شیم ولی جنگ😓😓😓ای خدا خواهش میکنم نه.... 

خب بله دیگه مدرسه جو اش جالب نیست البته منظورم آدما ش هستن. همکلاسیامو عرض میکنم. واقعا یه سریاشون بسیاار نچسبن و برخلاف تصوراتم..... 

این نیز بگذرد. 

هفته بعد اجرا داریم تو آموزشگاه.... اجرای کارگاهیه. تمریناتم کم شده اصلا حوصله نمیکنم خونه زندگیمونم به  هم خورده واقعا نمیدونم کی تموم میشه. 

هر لحظه ی پاییز رو به یاد روز های طلایی پاییز پارسال هستم، آخرین روزهایی که کلی لذت بردیم. ای کاش میشد برگشت به اون روزها. دلم برای آدما که اون موقع میدیدم تنگ شده. 

اضافی صحبت نمیکنم، چند تا عکس میزارم با توضیح، که اکثرشونو شایدم همه شونو تو مدرسه گرفتم. 

کلاس ساز تخصصی تاریخ 30 مهر

این مثلا دیوار بیان آزاد. گذاشته بودن که بیاییم هر چی میخواییم بکشیم یا بنویسیم که بچه های موسیقی(ماها) سنگ تموم گذاشتیم😅

تک گلی که میان هرزه ها روییده در حیاط مدرسه

زنگ دینی معلمّمون وقت داده بود واسه زنگ بعدش که امتحان تاریخ موسیقی داشتیم بخونیم😃😁

اینم عکس آخر. هفته پیش جمعه، هنرجو های استاد پیانوم تو آموزشگاه اجرا داشتن و منم رفته بودم واسه تماشا. در حقیقت 7 ساعت اونجا بودم و وظیفه فیلم برداری بر عهده من بود😁آخرش هم استادم یکی از گل هایی که اجرا کنندگان بهش داده بودنو داد به من🙃با اینکه من خودم اصلا اجرا ندادم🙃

خدافظ تا بعد🙂🤗

پسندها (3)

نظرات (0)